خیلی وقته چیزی ننوشتم راستش حال و حوصله ی نوشتن ندارم ، شایدم مشکل از خودم باشه واسه اینکه نمی تونم این روزها برخلاف میل باطنی ام به چیز های خوب زندگی نگاه کنم .
با اینکه همیشه سعی می کنم دیگران رو از این نوع نگاه به زندگی منع کنم ولی خوب بی خود که نمی گن کوزه گر از کوزه ی شکسته آب می خوره .
دیروز کمی وقت آزاد پیدا کردم و سری به وبلاگ دوستان زدم اول به وبلاگ جادی عزیز که همیشه اونجا مطالب مفید و جالب پیدا میکنم و انصافا که با کتاب صوتی اش من رو مجذوب تر کرد این بشر همیشه کارای عجیب میکنه و البته گاهی کارای فوق بشری خوب از این میون اونچه باعث شد الان چند خطی بنویسم وبلاگ ذهن آزاد بود که در اون مطلبی قدیمی رو دوباره مرور کردم نمی دونم تحملش رو دارید برید و این عکس ها رو ببینید یا نه ؟! به هر حال به دوستانی که قلب رئوفی دارند و البته نازک دل هم هستند توصیه میکنم کمی با ذهنیت آماده سراغ این عکس ها بروند چرا که قلب هر انسانی رو بدرد خواهد آورد . من فقط می تونم بگم ، چراغی که به خانه روا است به مسجد حرام است
وقتی در مملکت خودمون هزار و یک درد بی درمون داریم به فرض هم اگر قصد کمک به فرد ، گروه ویا ملتی دیگر در جایی از این کره ی خاکی رو داشته باشیم ما در این امر ناتوان خواهیم بود
اصلا کسی که به خودش رحم نمی کنه چطور میتواند دایه ی مهربان تر از مادر برای دیگران باشه ؟!!!! از این میون به فکر انرژی و کیک و این حرفا افتادم که خیلی ها این روز ها سنگ آن را به سینه می زنند والا من میگم وقتی نه از نفت و نه از گاز بهره ای نصیب ملت ایران نشده و نمی شه شما دیگه با چه رویی داد می زنید میگید این یک مسئله ی ملی به حساب میاد ، نفع کدام انرژی به جیب ملت ایران رفته که این دومیش باشه ؟ ( حالا اگر به جیب ملت رفت نیایید بگید فلانی تو چقدر بد بین بودی ، من امیدوارم همه چیز به نفع همه ی اقشار جامعه باشه نه در دست یک گروه خاص و طرفدارانشون )
خلاصه کلی اعصابم به هم ریخت که این چند خط رو نوشتم یادمه در دورانی که مدرسه می رفتم در رشت یک مدرسه دخترانه و غیر انتفاعی به خاطر مشتعل شدن بخاری نفتی در آتش سوخت و در این حادثه تعدادی از دانش آموران نوجوان این مدرسه راهنمایی درآتش سوختند و جان باختند هنوزوقتی گاهی به مزار تازه آباد رشت وارد می شوم به راحتی مقبره ی این نوجوانان معصوم را که در کنار هم به خاک سپرده شده اند می بینم قلبم به شدت درد میگیرد و تا چند روز نمی تونم از فکرشون در بیام مدرسه ی سوده مدرسه خوب و معروفی بود و به جرأت می تونم بگم همه ی اون سیزده نفر اگر زنده بودند الان مادران و همسرانی نمونه بودند و هر کدام یک فرد مفید برای جامعه ... فاتحه ای می دهم و لعنت بر بانیان این همه مشکل می فرستم
به خوبی به یاد دارم آن سال هایی که ما در راهنمایی درس می خواندیم بسیاری از مدارس سه شیفته بودند و کمبود فضای آموزشی بیداد میکرد
شاید در ظاهر یک بخاری آتش گرفت و عده ای در آن جان باختند اما من در حیرتم که مسببین این همه کمبود و حق کشی تاکی در خواب جهالت و غفلت بسر خواهند برد ، آیا فکر میکنند که روز حسابی در کار نیست و آیا فکر میکنند نباید روزی در پیشگاه خداوند حاضر شوند و برای همه ی ندانم کاری های خود توجیحی داشته باشند ؟
با اینکه همیشه سعی می کنم دیگران رو از این نوع نگاه به زندگی منع کنم ولی خوب بی خود که نمی گن کوزه گر از کوزه ی شکسته آب می خوره .
دیروز کمی وقت آزاد پیدا کردم و سری به وبلاگ دوستان زدم اول به وبلاگ جادی عزیز که همیشه اونجا مطالب مفید و جالب پیدا میکنم و انصافا که با کتاب صوتی اش من رو مجذوب تر کرد این بشر همیشه کارای عجیب میکنه و البته گاهی کارای فوق بشری خوب از این میون اونچه باعث شد الان چند خطی بنویسم وبلاگ ذهن آزاد بود که در اون مطلبی قدیمی رو دوباره مرور کردم نمی دونم تحملش رو دارید برید و این عکس ها رو ببینید یا نه ؟! به هر حال به دوستانی که قلب رئوفی دارند و البته نازک دل هم هستند توصیه میکنم کمی با ذهنیت آماده سراغ این عکس ها بروند چرا که قلب هر انسانی رو بدرد خواهد آورد . من فقط می تونم بگم ، چراغی که به خانه روا است به مسجد حرام است
وقتی در مملکت خودمون هزار و یک درد بی درمون داریم به فرض هم اگر قصد کمک به فرد ، گروه ویا ملتی دیگر در جایی از این کره ی خاکی رو داشته باشیم ما در این امر ناتوان خواهیم بود
اصلا کسی که به خودش رحم نمی کنه چطور میتواند دایه ی مهربان تر از مادر برای دیگران باشه ؟!!!! از این میون به فکر انرژی و کیک و این حرفا افتادم که خیلی ها این روز ها سنگ آن را به سینه می زنند والا من میگم وقتی نه از نفت و نه از گاز بهره ای نصیب ملت ایران نشده و نمی شه شما دیگه با چه رویی داد می زنید میگید این یک مسئله ی ملی به حساب میاد ، نفع کدام انرژی به جیب ملت ایران رفته که این دومیش باشه ؟ ( حالا اگر به جیب ملت رفت نیایید بگید فلانی تو چقدر بد بین بودی ، من امیدوارم همه چیز به نفع همه ی اقشار جامعه باشه نه در دست یک گروه خاص و طرفدارانشون )

خلاصه کلی اعصابم به هم ریخت که این چند خط رو نوشتم یادمه در دورانی که مدرسه می رفتم در رشت یک مدرسه دخترانه و غیر انتفاعی به خاطر مشتعل شدن بخاری نفتی در آتش سوخت و در این حادثه تعدادی از دانش آموران نوجوان این مدرسه راهنمایی درآتش سوختند و جان باختند هنوزوقتی گاهی به مزار تازه آباد رشت وارد می شوم به راحتی مقبره ی این نوجوانان معصوم را که در کنار هم به خاک سپرده شده اند می بینم قلبم به شدت درد میگیرد و تا چند روز نمی تونم از فکرشون در بیام مدرسه ی سوده مدرسه خوب و معروفی بود و به جرأت می تونم بگم همه ی اون سیزده نفر اگر زنده بودند الان مادران و همسرانی نمونه بودند و هر کدام یک فرد مفید برای جامعه ... فاتحه ای می دهم و لعنت بر بانیان این همه مشکل می فرستم
به خوبی به یاد دارم آن سال هایی که ما در راهنمایی درس می خواندیم بسیاری از مدارس سه شیفته بودند و کمبود فضای آموزشی بیداد میکرد
شاید در ظاهر یک بخاری آتش گرفت و عده ای در آن جان باختند اما من در حیرتم که مسببین این همه کمبود و حق کشی تاکی در خواب جهالت و غفلت بسر خواهند برد ، آیا فکر میکنند که روز حسابی در کار نیست و آیا فکر میکنند نباید روزی در پیشگاه خداوند حاضر شوند و برای همه ی ندانم کاری های خود توجیحی داشته باشند ؟
"توهم عاقبت مسخ گندم شدی
اسیر زمین و توهم شدی
تو ای سهم من از تمام زمین-
که در سایه خواب من گم شدی!
عزیز دلم حیف از تو نبود
تو دیگر چرامثل مردم شدی؟
تورا از بهشت دلم رانده ام
تو هم عاقبت مسخ گندم شدی... " هادی میرزانژاد موحد
اسیر زمین و توهم شدی
تو ای سهم من از تمام زمین-
که در سایه خواب من گم شدی!
عزیز دلم حیف از تو نبود
تو دیگر چرامثل مردم شدی؟
تورا از بهشت دلم رانده ام
تو هم عاقبت مسخ گندم شدی... " هادی میرزانژاد موحد
No comments:
Post a Comment